|
یکی بود...یکی نبود.... مردی بود تنهای تنها؛زنی بود که او هم تنها بود. زن به آب رودخانه نگاه میکرد وغمگین بود؛مرد به آسمان نگاه میکرد وغمگین بود،خدا غم ِآنها را میدید وغمگین بود... خدا گفت:شما را دوست میدارم،پس همدیگر را دوست بدارید وبا هم مهربان باشید. مرد سرش را پایین آورد،مرد به آب رودخانه نگاه کرد وزن را در آب دید،زن به رودخانه نگاه کرد ومرد را دید... خدا به آنها مهربانی بخشید وآنها خوشحال شدند واز آسمان باران بارید... مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود،زن خندید، خدا به مرد گفت:به دست های تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی وهردو در آن زندگی کنید. مرد زیر باران خیس شده بود...زن دست هایش را بالای ِسر مرد گرفت،مرد خندید، خدا به زن گفت :به دست های تو همه ی زیبایی ها را میدهم تا خانه ای را که او می سازد زیبا کنی. مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد...آنها خوشحال بودند...خدا خوشحال بود... روزی زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد،دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند،اما پرنده نیامد ودست های زن رو به آسمان ماند، مرد او را دید وکنارش نشست ودستهایش را به سوی آسمان بلند کرد... خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود... فرشته ها در گوش هم پچ پچی کرد وخندیدند... خدا خندید وزمین سبز شد.. خدا گفت :از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد... فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند...مرد گل را به زن داد...وزن آن را را در خاک کاشت. خاک خوشبو شد... پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد... زن اشک های کودک را می دیدو غمگین بود.. فرشته ها به او آموختندکه چگونه طفل را در آغوش بگیردو از شیره جانش به او بنوشاند... مرد زن را دید که میخندد،کودکش را دید که شیر مینوشد... بر زمین نشست وپیشانی بر خاک گذاشت... خدا شوق مرد را دید که خوشحال بود... وقتی خدا خندید،پرنده بازگشت وبر شانه ی مرد نشست... خدا گفت:با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد... راست بگویید تا راست گو باشد... گل وآسمان ورود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد... روزهای آفتابی وبارانی از پی هم گذشت... زمین پر شد از گلهای رنگارنگ ولابه لای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد وخندان در پی هم می دویدند...خدا همه چیز وهمه را میدید،میدید که زیر باران مردی دست هایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود؛ زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد؛ دست های بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده است؛وپرنده هایی که... و... خدا خوشحال بود...
نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم و اون باشه و یه شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم حتی یه بار یادش نموند ماه وروز تولدم نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه اینکه من نخوام برم،نذاشت گلا رو ببینم نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم ساغر میگفت خواب دیده که،اون گفته:عاشقش میشم باور نکرد یه مژه شو به صدتادنیا نمیدم یه تار مو خواستم نداد گفت:به تو دریا نمیدم راس میگه هرچی مهربان بگه،من کجا ودیوونگی چه جور به حرفش گوش کنم،اون گفت بچسب به زندگی نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی نشد بهم جواب بده،حتی بهم بگه بَدی... نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسَم داره آتیش گرفتم ویه بار ،نگام نکرد بگه آره نشد شبی یه بار براش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم... نشد برم،نشد نره،نشد بخواد،نشد بیاد نشد ولی شاید بشه...
درمهتابی ترین شب خدا بود ...که رهایم کردی در بی خیال ترین رویای با تو ماندن... تا اشک هایم کودکانه سراریز شوند روی خاطرات ِ گرم ِ بودن ِ با تو ... آه...لمس می کنم کلمات را تا دوباره برایت بنویسم تا سیاه کنم کاغذهای سفید را که سهم من از تو شاید همین سیاه مشق ها باشد؛ واژه های ِجوهری که ذهن ِ سپید کاغذ را لک می کند تا حسرت در آغوش کشیدنت را رها کنم و آنچنان در آغوش کلمات فشارت دهم که میان اندوه قلمم گم شوم آنجا که نه تردید است نه ترس از رسوایی....اما روزی در آغوشت خواهم کشید... روزی...
_مهربان:...لبخند... _من :...تا حالا کسی بهت گفته بود وقتی لبخند میزنی عین فرشته ها میشی...؟ _مهربان:...لبخند... _من:... _مهربان:...خنده... و او باور نکرد تمام حرف _ من همین بود...! پ.ن:: ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمیشود ... پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی ست...؟
حالا که دارم میرم کاش یه بار نگام کنی من به اینم راضی ام که فقط دعام کنی میرم اما آخره راهه من و تو این نبود... آخره عاشقی مون این همه نقطه چین نبود... اگه مهربون تر از تو سر راهه من بیاد به دلم نمی شینه ... قلب ـ من تو رو می خواد حرف آخرم بگم حالا که دارم میرم... همیشه با خاطرت می مونم تا بمیرم... بعد نوشت: چشم تو خودش داره میگه برو میرم اما می دونی دوست دارم... بعد تر نوشت: ای دل_ غم دیدم...دیدی چه بی رحمه معنی احساسو... دیدی نمیفهمه... رفت و شدم تنها...اما خوب می دونم بی تو...تنهام من دیگه از امشب....هر شب... مهمونی دارم با...غم هام
سلام مهربان... از حالت خبر ندارم مدتهاست.... اینجا هیچ خبری نیست وقتی از تو خبری نمیرسد... این روزها نه مجالی برای دلتنگی دارم ...نه حوصله اش را... ولی با این همه گاه گاهی دلم هوایت را میکند...مثل دیشب که بغضم... به بهانه ایی که می دانی شکست و..من شکستم و... تاب نیاوردم و... عکس مهربانت با من همدردی کرد وچندساعتی در آغوشم گرفت... اینجا... به هوای بودنت نفس میکشم...اینجا آرام میشوم...اینجا میشود برایت نوشت وچه بهانه ایی مهربان تر از تو که... اینجا میشود خواب_ تو را دید...اینجا میشود یک آسمان ستاره برایت چید...اینجا میشود تو را لمس کرد...بوئید... اینجا چه خوب است...اینجا یک پنجره دارد...اینجا میشود خدا را دید...اینجا حضورت را میتوان بغل کرد... اینجا آبی ست...اینجا آسمانی ست... اینجا...جای بزرگی ست...ولی فقط برای_ ما جا دارد...اینجا مال "من و تو"ست....اینجا سقفی دارد به بلندای آسمان هشتم...اینجا یه فرشته ی زیبا حضور دارد... اینجا تو برای منی...ومن صاحب یک فرشته که میدانم مرا روی بالش خواهد نشاند...وخواهد برد... اینجا را دوست دارم...اینجا را خیلی دوست می دارم... اینجا شب است ...میگویند دو روزبعد تولدم است...مطمئن نیستم...شاید... ولی میگویند تولدی در پیش است... تولدم را میدانند خیلی ها...مرا از یاد نمی برنند...خیلی ها...میدانم اگر روزش را فراموش کنند ماهش را از یاد نمی برنند...لااقل پاییزی بودنم را میدانند ...خیلی ها... میدانم تو جز _خیلی ها نیستی...تو مثل هیچ کسی نیستی ولی اگر یادت نماند...اگر باز هم مثل خیلی ها نباشی... آن وقت ... اینجا تاریک است...منتظرم...خیلی منتظرم... تولد مهم نیست...شمع مهم نیست وهدیه هم...منتظرم که ببینم چه طور تبریک تولدم را مینویسی...چگونه...که من را باز هم اسیر_جمله های بی نظیری کنی که درهیچ جا ودر هیچ کتابی نخوانده ام....که میدانم زیباترین ها را مینویسی... شاید هم کلی منت بگذاری و برایم... بگویی... با آن صدایی که میدانی پرپر _شنیدنش هستم...شاید برایم بخوانی...شاید بنوازی...شاید ببینی ام...ونگاهم کنی... اولین نگاه یادم هست...میدانم تو هم یادت میاید...(وسط _میدان شهرمان...روبروی سینمای سپیدی که روبه رویش یک عابر بانک بود...هیچ کجای دنیا زیباتر از آنجا نیست...آنجا دیدنی ترین نگاه ...نگاهم کرد... ) هر جور که میل توست...شاید ننویسی...نگویی...نخوانی...ننوازی...شاید نیایی...نبینی...نمیدانم ولی من منتظر می مانم... چقدر انتظار سخت است...وچقدر شیرین اگر به انتظار_شنیدن یک صدا باشد...وشوق رسیدن فردا...چند ساعت دیگر مانده ...نمیدانم... به عکست نگاه میکنم تا روز شود...تا دوباره شب شود... ساعت اتاقم به خواب رفته...مدت هاست...از وقتی که از تو خبری نرسیده...تنبلی ام میشود بیدارش کنم...بگذار بخوابد...بگذار آرام بگیرد...تا کی باید به دنبال هم بگردنند...راستی....!!؟ نکند ثانیه و دقیقه عاشق عقربه ساعتن...نکند؟؟؟! این را امشب فهمیدم...اگر هم باشد من مثل ثانیه ام...زودتروتند تر از آن رقیب به دورت میگردم...شاید آن طوری مرا بیشتر دوست بداری...شایدم مثل دقیقه ام...چقدر دیر به تو میرسم...وچقدر خوش به حال ثانیه میشود....نمیدانم...قصه ی عاشقی چه کسانی را بنویسم که بهم رسیده اند...من که به یاد ندارم.... میدانی...در زندگی ام از کودکی به بعد که تو... بهانه اش شدی...هر چقد بیشتر دویدم کمتر رسیدم...هر چه قدربیشتر خواستم کمتر توانستم...وهنوز هم نفهمیدم که دلیلش چه بوده... بگذریم خسته ات کردم... میگویند روز تولد ...هنگام فوت کردن شمع... اگر آرزویی داری بگو که شاید برآورده شود....من شمع فوت نمیکنم ولی آرزو دارم...زیاد...میدانی که... نه...آن نیست که آن بالا نوشتم...این که بگویی دوستم داری هم نیست ... من امروز آرزو دارم که برایم لبخند بزنی... لبخند... فقط همین... آزاده
حرف زدم با تو...امشب ...نه خیلی... ولی... سردرگمم...نمیدانم چه طعمی داشت واژه هایت... امشب گفتی کمی از آن چیزی را که... به هم ریختم..ندیدی... نیامدم قشنگ بنویسم...چون بلد نیستم... وگرنه قشنگ ترین ها را برایت مینوشتم...پس باز ببخش که هیچ بلد نیستم...ونمیتوانم... خوب بودن خوب است...وخوب بودنت دنیایی است که می ارزد به تمام آن جزیره های دور دستی که در رویاها... گاهی سرکی میزنیم به آن... بعد از گفتن آن جمله ها کنار هم...دنیای نیمه پاشید ه ام آشفت...آسمان_ آن چشمی که ادعا کردم وتو با لحنی که میدانم زیاد جدی نبود گفتی کهربایی...باریدن کرد...نه که زیاد میبارد...نه... ولی بارید ...ندانستم چه کنم...کسی گفت نماز...نمیدانم چه کسی ولی گفت... وضو میگیرم...با اشک...بند نمیاید لعنتی...همه را میفهماند... چادر نماز مادرم___ همان که با آن میخوانم نمازی را که میدانم سراپایش اشتباست و خجالت میکشم بگویم نماز...که حقیرم...حقیر...___در تصرف فرشته ام است...ماهم نگاهم میکند زیبا...میفهمد...زود با یک شوخی مسخره ترکش میکنم... چادر خودم...بوی خوش نمیدهد...بوی من را دارد...مهربان نیست...مثل من است...باید بدهم مادر سر کند... الله اکبر...نماز را اشتباه میخوانم...باز شروع میکنم...مرا چه شده...آرام نیستم... همان خدایی که دیروز گفتم در گوشش لاویو...نگاهم میکند...نشستم...باید پاسخ نگاهش را داد...مثل همیشه بد شدم و گفتم "چیکا کنم بیا پایین ...سرت شلوغ نباشه ...من حالم بده...حسودیم میشه...باید فقط با من حرف بزنی..." آمد که تکیه کنم بر شانه هایش... وگریه کردم...یک دل _سیر....برایش گفتم همه ی آن چیزهایی که خودش میدانست...ولی گفتم .... یک لحظه از خودم بیزار شدم... من بدم... زیاد...چرا من هنوز بلد نشدم که بفهمم از عروسک بازیم گذشته...که عروسک بازی برای خودم است ودنیا ی خودم... چرا هنوز بلد نشدم که نفهمیده حرف نزنم وبرای هر کسی از لوس بازی هایم نگویم...چرا نمیتوانم بلد شوم که کمی فهم هم خوب است...چرا بلد نمیشوم که بدانم که نمیدانم در زندگی دیگران چه خبر است....چرا من بلد شدن را بلد نمیشوم... من فقط خودم را بلدم...تورا بلد نیستم که ساده ای...تو را بلد نیستم که ...گفتی برای دلم نمیتوانی کاری کنی.... واژه هایت دل تنگم را تنگ تر کرد...ودرد آورد... خدا را برایت دعا کردم... دیشب خواب دیدم...در جایی باید نماز میخواندم...آن جا مرا میطلبد...یاد من باشد که بروم...که آنجا را بلد شوم... نوازش خدا بر روی موهایم کافی بود...برای آرامشم...برایش گفتم که عشقت را برایت ماندگار دارد...خواستم حتی عشق مرا بگیرد...ولی برای تو بماند....دروغ نمیگویم...تو میدانی... راستی من دعا را بلدم...زیاد...مانند آن زیارتگاه_وسط خیابانی که از آن میگذرم و کلی رفیقم با او... برای عشقت معراج نذر کرده ام و ذکر یاد خدایت... او خوب میشود ...میدانم... به خدا نگو...این را فقط برای تو میگویم... خودش برایم گفت...گفت "او "خوب میشود.... ومن اطمینان دارم که خدایم مهربان ترین است... راستی باز هم ببخش...که خدا دلگیر نشود از دیوانگی هایم...ببخش تا دوستم بدارد...!!!
منتظر ایستاده بودم شاید دستی مهربان از آن سوی دیوارها بر آید وگیسوان خیس ازنم نم بارانم را ...نوازش کند ایستاده بودم با چشمهای خیره به افق...شاید پرنده ای از دیار عشق بیاد و وجود خسته ام را نوازش کند...اما نه دستی آمد ونه پرنده ای پرگشود...گذشت تا اینکه.... قصه ای برایم تعریف کردی...من در لابه لای سخنانت رنگ عشق را دیدم وبوی محبت را استشمام نمودم...توآمدی...دست مهربانت رابه دست سردم سپردی...آغوشت پناه اشک هایم شد...تومانند پرنده ای بال گشودی در دشت خیالم...همه میدانستند که هروقت اراده کنی دنیای سرخم رازیر و رو خواهی کرد....همه میدانستند تمام اشک وآه ودعا والتماسم را به پای دلت گره خواهم زد... خواستم فریادزنم در امشب بارانی...که ای مهربانان لمس کنید اتفاق رویایی وگیلاسی وآرام آن روز دیدار نگاهت را که تکرار نشدنیست... آری من میفهمم حضورت را بی آنکه بخواهم... ولی چه زود تمام شد...چه زود تمام حرف هایت را زدی وتصمیم رفتنت را نوشتی و من فقط خواندم... میدانی....من هروقت باران می آید منتظر میمانم تا توبیایی... همه دست به دست هم دادند تا مرا از توجدا کنند....و هیچ وقت لحظه های تنهایی من وتو هم آغوش نشدند...... ولی من میدانم توهمانی هستی که قرار بود در باران بیاید...وبرایم بشود همان شاهزاده ی سوار بر اسب _رویاها... چاره ای نیست جز اینکه به انتظار بنشینم... ترجیح میدهم حتی تا ابد تنهایی باشد وانتظاروخیالهِ آمدن مهربانی که میدانم قرار است در باران بیاید... من هروقت باران میبارد...خودم را به تو نزدیک تر حس میکنم...واین قدری آرامم میکند... راستی...پاییز مبارک...سفرعاشقانه ی پاییزخوش بگذرد خوش قلب من...... "آرزوهایم زمانی سبز میگردد که تو یک شب بگویی دوستم داری..." دوست دارم_آزی
همه چی ساده شروع شد تو مسیر یه خیابون... چندتا لبخند دروغی زیر چتر خیس بارون... هر قدم که با تو رفتم هنوزم به خاطرم هست... کوچه ها تموم نمیشد حتی کوچه های بن بست... همه چی ساده شروع شد ساده مثل دلسپردن.. ...مث عاشق شدن تو ...مث عاشق شدن من...
دستمون تو دست هم بود یادته ....غصه هامون کم _کم بود یادته
سلام...نیستی...دوری عزیزم... نیستی که ببینی بی تو بودن و موندن چه حس بد رنگیه...و من اینجا... تنها به یه دفتر خاطرات وچند تا شکلات دلخوشم...روزای اول یادم میاد...روزای گیلاسی...روزای آفتابی و بارونی که من فقط یاد تو بودم...شده بودی واسه لحظه هام عین خدا...روزای غما وغصه مون...خنده هات...دوس داشتنات...یادمه هیچکس قد تو مهربون نبود...ومن به همون بهونه "مهربان"صدات زدم...وتو فقط خندیدی وزیر لبت گفتی دیوونه!... امروز از اون وقتا بود که تو بهم میگی زده به سرم...از اون وقتا که نمیتونم جلو اشکامو بگیرم...یه شب یادته گریه کردم...گفتی باز دیوونه شدی؟...شدت گریه م بیشتر شد وآخرش دلت واسم سوخت وبا لحن مهربونت گفتی:"آزی...گریه میکنی...قربونت برم گریه نکن..."از اون به بعد همش دلم میخواست گریه کنم تا یه بار دیگه مهربون شی و واسم بگی... یادته چرا گریه میکردم...هق هقم به حدی رسیده بود که آخرش مامان خبر دار شد ولی من به رو خودم نیاوردم... بهم گفتی...آزی جان تحمل کن...فقط 5ماه دیگه زنده م...تو هی از مردن میگفتی و من هی محکم جلو دهنمو گرفته بودم که کسی نفهمه داری منو با اون حرفا میکشی... اون روز که میخواستی بی من بری بهشت یادته...تو قرارارمونو از یاد برده بودی...مگه قرار نبود با هم بریم...مگه تو نگفتی اون جا ما مال همیم...پس چی شد...یادته اون روزا به خاطر مریم رهات کردم...گفتی اونو دوس داری...رفتی...دوباره برگشتی...هر وقت خواستی رفتی...یه روز بهم گفتی هیچ وقت نگو دیگه بهت زنگ نزنم...گفتی دیگه نگو ...نه... نمیشه... من از اون روز که گفتی ..هیچ وقت نگفتم بر نگرد...هیچ وقت نگفتم زنگ نزن...از اون روز قسم خوردم هر چی تو بگی ...هر چی تو بخوای...یادم نمیره اون غروبی که با تو شب کردم...واسه همینه غروبا حس مردن دارم...اون غروب دستات تو دست من بود ولی فکر وحواست پیش یکی دیگه...یادته حرفامو نمیشنیدی...ومن مطمئنم داشتی توذهنت مرور می کردی که حالا باید چی بگی به مریم که راضی شه با تو باشه...یادته هیچ وقت نگفتم مریم عاشق تو نیس...هیچ وقت نگفتم نرو دنبالش...چون میدونستم همیشه حرف حرف تواء...همیشه هرچی توبگی مگه نه؟... هیچ وقت نخواستم حسادتم واست رو بشه...با اینکه میدونی نسبت به هر کی که دوست داره و دوسش داری حسودم... آخه یه روزی یکی واسم گفت:"مهربان"هرگز فکر نمیکرد توبتونی اون قد دوسش داشته باشی...فکر میکرد تودنیا همه ی آدمها... وقتی داستان زندگیشو بشنون بهش ترحم می کنن...وقتی دید تو ترحم نمیکنی... حرف زد...ادامه داد...اون قد حرف زد تا خلاص شه...خلاص شه از زیر بار همه ی خاطره هاش...از زیر دین همه ی بغض هایی که گریه نشد...خلاص شه از همه ی نگاهایی که سوال شده بودن براش... واسه همین همیشه خواستم... بگی واسم...حرف بزنی ...شاید به قول اون دوست...که شاید خلاص شی...که شاید آروم شی... راستی مهربان...یادمه یه روز شاید به شوخی... شایدم محض دلخوشی...بهم گفتی:"خانوم ببخشید مزاحم شدم میشه وقتتونو بگیرم؟...من شمارو دیروز دم در مدرستون دیدم...یه دل نه صد دل عاشقتون شدم...میشه شما عاشقم بشی....یه کم خندیدم...نمیدونم شوخی بود...جدی بود!!؟؟ ولی داشتم بال در می آوردم... واسه همه با آب وتاب تعریف کردم و...یکی به حماقتو سادگیم خندید...یکی با تعجب گفت:اون بهت گفت!!!یکی سکوت کرد...و... من هیچ وقت نتونستم فریادت کنم...عشقمو داد بزنم...نتونستم به همه بفهمونم که تو تنها عشق منی...که جز مهربان نمیخوام کسیو...خودت نخواستی...خودت نذاشتی...تقصیر من نبود... "غرور اشکام شکست ...ولی اون...عهدی با من نبست..." چقد دلم تنگ شده بود واسه ت...واسه خوش قلبیت...واسه همه ی حرفات...همه ی نگاهای عجیبت....واسه چشمای نازی که روشناییش همه ی زندگی منه...واسه عطر نفست...واسه بداخلاقیت...واسه دعوا کردنت... واسه خنده های مهربونت...خلاصه واسه همه چیزت جز دوری و نبودنت... راستی گفته بودم وقتی لبخند میزنی مث فرشته ها میشی...؟ چه قبولم کنی وچه بگی که نمی پذیرم انقدر دیوونتم من که بازم واست میمیرم آزی تو...
و عشق شاید تعبیر ناگزیر امیدهایی باشد که شنبه ها را به یکشنبه ها متصل می کند......
سلام...
برات گفته بودم... آره ...دیشب مهربان ...مهربونیش گل کرد واجازه داد صداشو بشنوم...گفت که میخواد واسم ساز بزنه...پیانو... و من چقدر دلم میخواست... دیشب فهمیدم صدای مهربان خیلی خیلی نازه...و چقدر وقتی نمیشنومش انگار یه چیز _بزرگ رو کم دارم.... اولین آهنگ...این بود...آهنگ مورد علاقش... بگو منو کم داری ...بگو... دیشب خندید ...خندیدیم...چقد دلم تنگ شده بود ...گریه کردم...و اون مثل همیشه نفهمید...اگه هم میفهمید کلی باید واسش دلیل می آوردم...که چرا؟ گفت اگه اینجا بودی فضا قشنگتر بود... کلی اصرار کرد که من بخونم!!توصدام پره بغض بود...سکوت میکردم تا پنهونش کنم... اینو خوند...: برای ساز معصومانه ی عشق کمک کن بستری از گل بسازیم برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم کمک کن سایبونی از ترانه برای ساز ابریشم بسازیم کمک کن با کلامی عاشقانه برای رقص شب مرهم بسازیم بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره ی شب _تو با من بذار بین منو تو... دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن کسی به فکر مریم های پرپر کسی به فکر کوچ کفترا نیست به فکر عاشقای دربه در باش به غیراز ما کسی به فکر ما نیست و... وسطای شعر که رسید من مث ابر بهار سرمو کردم تو بالشو گریه کردم... صداشو ضبط کردم...(البته خودش فهمید واجازه شو داد)حالا دیگه عکساش همراه صدای ناز و مهربونش... با هام همدردی میکنن... بوسه ی تو رنگ گلای گیلاس....بارون خوبیات هزار تا الماس وقتی میخونی...تو دل _عاشقم.....به احترام خوندن تو غوغاس
مهربان برایم ساز زد...برایم خواند و چه زیبا نواخت...چه قدر صدایش زیباست... ساعت 22:42
سلام ساغر: این روزا وقتی که به بهونه شنیدن صدات گوشی و دستم میگیرم قبلش یه عالمه حرف دارم که بزنم ولی باز دستام میلرزه ...دلم میلرزه از شنیدن صدای نازنینی که میدونم الان صداش پره غمه...گاهی دلم میخواد یه کار کنم...یه چیز بگم...ولی ساغر تو که میدونی من هنوز خیلی چیزا رو بلد نشدم...ساقی!تو روزایی که باید می بودم نبودم نه؟...آره ...من همیشه اینجوری بودم...بچه تر که بودیم یادته...اون روزا که میرفتیم مدرسه...یادته اون روزی که با هم قهر بودیم...همش تقصیر غرور لعنتی من بود...آخرشم تو پیش قدم شدی...ولی اگه یه روز نمیومدی مدرسه من دق میکردم...یادته کل مدرسه میدونستن من تو عاشق همیم...حتی اون خانوم ناظم تپله...اسمش چی بود؟!یادته چی میگفت بهمون... کی فک میکرد یه روزی این همه دور شیم...کی فک میکرد آزی و ساقی...یه روزی بزرگیشون تیشه به ریشه دوستیه قشنگشون بزنه... ساغر..تو که میدونی هروقت که پیدات میکنم یه گوشه ای از بس کم میبینمت اینقد تند تند واست حرف میزنم که گاهی یادم میره درست احوال پرسی کنم...من فقط واسه تو حرف میزنم...خودت که میدونی چقد آروم میشم...حتی با سکوت ونگاهت... ساغر واسم بگو مگه اینطور نیس که کم پیدا میشه آدمی که...یه چیزی روکه خیلی دوس داره رو به کس دیگه ای که نمیدونه ببخشه...کاری که من کردم...به دختری که عشق من اسیرش بود...به خاطر آرامشش خواستم بره...یادته گفته بودم...چقد این آخریا مهربونم بی اعتنایی میکرد...خواست به دیوونش بفهمونه ازت خسته شدم...واسم تموم شدی...تو حسرت صداش واسه آخرین بارم موندم...چقد زنگ زدمو بر نداشت...چقد با صدای اون زن مواجهه شدم"مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد"... چقد دلم سوخت واسه خودم...من گناهی نداشتم ...داشتم ساغر...؟گناه من دیونگی بود...اون سکوت کرد...من حرف زدم گفتم...گفتم دوست دارم... ولی اون سکوت کرد..مثل همیشه...رفت چون از اول قرار نبود که بمونه... نمیدونم تقصیر من بود که حالا ندارمش یا ...ازم گذشت ولی به قول یکی هنوز دورم ننداخته...گاهی که مهربونیش گل میکنه یه خبر میگیره.. گفته بودم...چند وقت پیش گفت که خوابمو دیده؟...آره...گفت خواب دیدم عروس شدی...خبریه؟...حتی بعد چند ماه برگشته بهم میگه عاشق کسی شدی و من خیره به پرسش عجیبش...خواستم بگم من یه بار عاشق تو شدم و...ولی رو زبونم جز سکوت هیچی نیومد...یعنی باور کنم نمیدونه دوسش دارم یا...؟! یادته یه روز واست گفتم نکنه ساغری مثل من بشی...چرا شدی...چرا گذاشتی غم تو زندگیت موج بزنه و هر کاری دلش خواست بکنه...چرا هیچکدوممون نتونستیم به هم یاد بدیم که یه کار کنیم دیگرون فکر کنن مغروریم...ولی من و تو شکستیم...ساده ی ساده...با نامهربونیا..با بی اعتناییا...با خودخواهی ها...من خیلی سعی کردم دووم بیارم...حالا دیگه به درد عادت کردم...اگه نباشن حس میکنم یه چیزم کمه...وجودشون دیگه آزارم نمیده...دوسشونم دارم... ولی تو چی ...تو نباید تو دلت غم بمونه...تو ساغر منی... چرا اون چیزی که تو قلبت هست رو رو نمیکنی ...چرا نمیگی واسم... این بار من سکوت میکنم تا تو بگی...بگو ...تصمیم بگیر...ساغر هر کی مسئول زندگی خودشه...تو حق انتخاب داری...نمیشه عاشق کسی شد که...می فهمی که؟تا وقتی یه چیزایی رو فراموش نکردی نمیتونی یه شروع تازه داشته باشی... آخرین باری که زنگیدی یادم هست...خواستم بگم ولی تو باید قطع میکردی ...این جلو نرفتنا...این با قاطعیت تصمیم نگرفتنا...این تردیدای بد رنگ...تو رو به جایی نمیرسونه..بهترینای دنیا از آن تواء...تو باید خوشبخت شی..باید... به خودت..به اون فرصت بده...اون دوست خیالیت که...من نباید بدونم... بهت میگه؟یا همش زندگیاتونو باهم قیاس میکنین...ساغر...مواظب باش...نذاره غصه پررو شه ..تو دلت خونه کنه... بگو منو کم داری بگو یه عالمه غم داری بگو به امید روزی که ساغر آروم بگیره ... |
About
تنها نرو ،این راه رفتن نیست Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
دل نوشته های یه گرافیست...آقا حسین
http://www.rashtebozorg.blogfa.com/ |